اثری که شریف بود

درباره تئاتر «مرثیه‌ای برای ژاله. م و قاتلش»؛

موسیقی کوک– پریسا قاسم زاده| جمله متینی در تعریف و تمجید هست که می‌گویند فلان کس یا فلان اثر شریف است. یعنی مثلاً کسی نمی‌گوید شاهکار بود، بی‌نظیر یا خفن و غیره، می‌گویند شریف چون کلمه یک حالتی را ایجاد می‌کند توأم با احترام. احترامی از سر راست‌گویی و بی‌تعارف بودن سوژه (خواه انسان باشد یا اثر).

در این تعریفِ «شریف بود» اما به نظرم یک خجالت و شرمندگی هم هست یا لااقل من این‌طور آن را می‌فهمم. یک شرمندگی ازاین‌دست: کاری بود که من جرئتش را نداشتم انجام دهم و اگر راستش را بخواهید اساساً آن‌قدر زلال و شجاع نیستم که بتوانم چنین اثری بسازم یا چنین آدمی باشم.

شرافت در این دوران سیاه حالتی از تسلیم را ایجاد می‌کند چون ناب و نایاب است. دوشنبه ۷بهمن شاهد آخرین اجرای نمایشی بودم که بارها مرا لرزاند، لزوماً حس شعف از دیدارش نکردم بلکه بلعکس غمگین شدم اما خودم را خوش‌شانس می‌دانم که مخاطب این نمایش بودم و حالا می‌توانم چیزی درباره‌اش بنویسم.

بعد از مدت‌ها یا نمی‌دانم شاید اولین بار بود که چنین نمایش جنم داری می‌دیدم. اصلاً دوست ندارم  که از نمایشی تعریف کنم چون خب من هم مثل بقیه آدم‌های این قافله حسودم و آماده‌ام که دهانم را کج کنم و به‌جای تحسین هر اثری، با لبخند موذیانه‌ای با یک خسته نباشید همه‌چیز را تمام کنم، اما درباره «مرثیه‌ای برای ژاله. م و قاتلش» نمی‌توانم هیچ کاری کنم.

خوب که فکر می‌کنم شاید به ذهنم برسد که کاش آن‌طور بازی می‌کردند یا این‌طور میزان‌سن می‌داد اما باز آن متانت و شرافت ساکتم می‌کند و بعد با خودم فکر می‌کنم چرا باید این‌همه هیجان‌زده باشم؟ جواب دور نیست؛ ندید بدیدم! راستش این نمایش واقعاً کار خاصی نمی‌کند، ویژگی بارزی در فرم ندارد یا بازیگرانش بی‌نقص نیستند فقط صادق است و صادقانه از عشق و ظلم می‌گوید!

همین یک صفت، نمایش را بی‌همتا می‌کند؛ من کمتر نمایشی دیدم که از چنین مضامینی حرف بزند و اندک نمایشی دیدم که این‌قدر شجاع باشد و هیچ اثری ندیدم که از کشتار و سرکوب چنین به‌موقع بگوید! به خاطر دارم که وقتی نمایشنامه مجلس ضربت زدن جناب بیضایی را می‌خواندم یک جایی شخصیت نویسنده به قتل‌های زنجیره‌ای اشاره می‌کرد، خیلی تیتروار و گذرنده، کیف کردم!

برایم دیالوگ‌ها محسوس‌تر شدند، فکر می‌کردم این متن در دنیایی نوشته شده که من می‌شناسم، خیالی نیست ارجاع و کنایه نیست. مثل این بود که مجری یکهو از داخل تلویزیون  اسمم را صدا بزند و با من حرف بزند، آن‌وقت دیگر تلویزیون جعبه جادو یک‌طرفه نیست، موجودی است که مرا می‌بیند و وضعیت را می‌فهمد.

راستی ما در این تئاتر لعنتی چه می‌کنیم که این‌قدر حرف برای گفتن باشد و آن‌قدر صحنه پر باشد از خودشیفتگی و فرم بی‌معنا! چرا این‌قدر کوریم و وضعیت را نمی‌فهمیم؟ بیشتر از هر چیز ما به چه فکر می‌کنیم که این‌قدر کمدی کار می‌کنیم یا اگر حرف جدی می‌خواهیم بزنیم آن‌قدر در لحاف چندلایه می‌پیچیم که هیچ خاری به کسی یا مرتبه‌ای نخورد بعد هم ژست بگیریم که در هنر مستقیم گویی مبتذل است و ساحت، ساحتِ اشاره و کنایه است!

نه، این‌ها بازی است، در سرزمینی با این همه سیاهی و تابو فرار از رک‌گویی ملق‌بازی است. «مرثیه برای ژاله .م و قاتلش» تنها کاری که می‌کند، حرف زدن بی رودربایستی درباره داغ همه این سال‌ها، دهه‌ها و قرن‌هاست؛ به همین صراحت! نمایش اشاره نکرد، کنایه نزد، سمبلیک نبود بلکه گفت واضح و با صدای رسا مرثیه‌اش را خواند و بغض تماشاگرانش را تک‌تک ترکاند.

چنین چیزی در این بازار تئاتر نایاب است. حالا هم اگر تئاتر ما قرار است ذره‌ای به درد بخورد باید همین شرافتش را به‌دست بیاورد، باید حرف بزند، حرف صادقانه و شجاعانه. می‌توان بسیار پیشرو بود فرم گرا اما باید حرف زد و از اقلیت گفت، از صداهای خاموش و قصه‌های عیان اما سانسور شده، باید شریف بود!

کاش شب آخرش نبود و این نوشته تبلیغ به‌حساب می‌آمد اما اگر جای دیگری اجرا رفتند، لطفاً حتماً ببینید، بی‌نظیر است!