انتهای خیابان جمالزاده

موسیقی کوک-پریسا قاسم زاده| «یکی بود، یکی نبود»، زیر گنبد کبود «غیر از خدا هیچ‌کس نبود»  در میانه‌ی این بازار مکاره، «عموحسینعلی»ای بود که انگار اول صف خلقت ایستاده و خودش را همان اوایل «شاهکار» خلقت جا داده بود.

اهل همین نزدیکی‌ها بود. اهل کمی دور یا کمی نزدیک. او هم بین همین مردم زندگی کرد. مردمی که چه از قدیم باشیم و چه از جدید؛ همه «سر و ته یک کرباس» هستیم و جانم‌مان جان آدمی‌زاده است!

مردمی که همه روی این زمین هبوط کرده‌ایم و در «دارالمجانین» این روزگار گیر افتاده‌ایم. خواسته باشیم و نخواسته باشیم؛ راضی باشیم یا نه، باید در کنار همین آدم‌ها با «زمین، ارباب، دهقان» بسازیم و بسوزیم.

موقعی هم که پیمانه‌ پر شد و «قصه ما به سر رسید»، «صندوقچه اسرار» زندگی را برمی‌داریم و «تلخ و شیرین» روزگار را به امان خدا رها می‌کنیم و می‌رویم. درست مثل «عمو حسینعلی» که او هم مثل هر کدام از ما آمد و رفت.

عموحسینعلی هر چه که بود یا نبود، «قلتشن دیوان» نبود و  نمی‌خواست باشد. می‌گفت: اگر برای لقمه‌ای نان قلتشن شوم فردا در «صحرای محشر» چه خاکی بر سرم بریزم؟! عمو حسینعلی «هزار پیشه» عوض و «هفت کشور» را سفر کرد. در روزهای دنیا «کهنه و نو» پوشید؛ «یاد و یادبود» خیلی را گرامی داشت و خاطرشان را خواست حتی «معصومه شیرازی!»

عموحسینعلی، مثل من بود. مثل شما. اهل «شورآباد» سرزمین آبا واجدادیمان. گاهی قصه هم می‌گفت. «قصه‌های کوتاه برای بچه‌های ریش‌دار» یا «قصه‌های کوتاه قنبرعلی»؛

عمو حسینعلی، گاهی می‌نوشت! وقتی هم که می‌نوشت؛ آی می‌نوشت، آی می‌نوشت! «آسمان و ریسمان» را به هم می‌بافت و «خاک و آدم» را یکی می‌کرد. می‌گفت یا نباید بنویسی یا اگر نوشتی چنان باید بنویسی که همه چیز بشود حتی «مرکب محو»! از آدمی که همیشه می‌گفت «فارسی شکر است» و قصه‌ی «راه‌آب‌نامه» می‌نوشت، چه انتظاری است؟!

عمو حسینعلی اهل همین جاست. اهل همین خاک. دور یا نزدیک چه توفیری دارد؟ او را «آقاسیدمحمد علی» به ما معرفی کرد.به من، به تو، به شما، و به آنها! آقا سیدمحمدعلی جمالزاده که بشناسیم یا نشناسیم‌اش حالا توی این دنیا نه سقفی دارد و نه جل و پلاسی! از دار دنیا یک خیابان به نامش گذاشته‌اند، خیابانی نصف و نیمه شاید.

حالا از ابتدا تا انتهای خیابان جمالزاده که بروید از او اثری نیست. پر است از فروشگاه های بزرگ و کوچک؛ که مایحتاج روزمره مردم را می‌فروشند! عطاری است و ایستگاه تاکسی. مردمانی که ابتدای خیابان جمال‌زاده می‌ایستند تا به مقصد برسند. سوار تاکسی می‌شوند تا انتهای خیابان جمالزاده می‌روند و باز روز از نو  و روزی از نو.

من و ما هم چه فرقی دارد؟ چه فرقی دارد که کدام‌مان از ابتدا تا انتهای خیابان جمالزاده را گز می‌کنیم؟ توی این خیابان اصلا اثری از سیدمحمدعلی موسوی جمال‌زاده نویسنده‌ای که  پدر داستان کوتاه ما لقب گرفته، وجود ندارد. همه‌ آنچه قرار است در معرفی او بیاید، بیشترش با یک جست‌وجوی اینترنتی، به دست خواهد آمد. اصلا چه اهمیتی دارد که متولد چه سال و چه ماهی است؟ مهم این است فقط همین را بدانیم که او در سال ۱۹۶۵ نامزد جایزه نوبل ادبیات شد و مهم‌تر این که داستان‌هایش را بخوانیم.

منتشر شده در روزنامه همدلی