ایرانی‌ترین رویکرد را در «سیلک» داشتم

علی رادمان؛ آهنگساز موسیقی معاصر، از آلبوم جدیدش می‌گوید:

موسیقی کوک_ سارا حیدرنژاد| موسیقی کلاسیک غربی هرچند از سرزمین‌های آن‌سوی آب‌ها برخاسته و با عبور از فراز و نشیب‌های بسیار به ایرانیان رسیده، اما امروز کم نیستند ایرانیانی که در قواره جهانی دستی بر آتش آن دارند و در تنور رونق این موسیقی دمیده‌اند. هرچند بزرگان موسیقی کلاسیک ایران هیچ‌گاه شهرتی همپای موزیسین‌های دیگر گونه‌های پُرمخاطب در کشورمان نداشته‌اند، اما تأثیری عمیق بر موسیقی این سرزمین‌مان گذاشته‌اند.

علی رادمان، یکی از آهنگسازان برجسته ایرانی به شمار می‌رود که نزد استادان شهیری چون علیرضا مشایخی، اولنا دیاچکوا، تولیب شاهیدی، ادو میچیچ، محمدتقی مسعودیه، رافائل میناسکانیان، کامبیز روشن‌روان، مجید کیانی و احمد پژمان تلمذ کرده است. رادمان موفق به کسب بالاترین نشان هنری کشور نیز شده و اکنون به‌دوراز هیاهوی پایتخت، فعالیت‌های پژوهشی و موسیقایی‌اش را در شیراز؛ شهر شعر و ادب، ادامه می‌دهد.

به بهانه انتشار آلبوم «سیلک، نمای شرقی»؛ مجموعه آهنگسازی‌های علی رادمان، با او به گفت‌وگو نشستیم. او از عصر حاضر به تاریخ باستان رسیده و آثاری را بر این سبیل، ساخته است. حالا هم با ما از تداعی معانی در آثارش گفته و دراین‌باره که اصلاً در موسیقی به دنبال چیست. ماحصل این گفت‌وگو را در ادامه می‌خوانید:

شما، سال ۱۳۹۱ موفق به دریافت نشان درجه‌یک هنری؛ بالاترین نشان هنری کشور شدید. معمولاً این نشان به افرادی مو سپید کرده اهدا می‌شود، اما شما در آن زمان کمتر از ۴۰سال سن داشتید. این موفقیت چگونه حاصل شد؟

داستان مسیری که طی کرده‌ام، مفصل است. هرچند از طریق پدرم از اوان کودکی، موسیقی در سفره شنیداری من و خانواده بود اما دوران تحصیلات میانی‌ام در رشته الکترونیک بود، بعد از اتمام این رشته وارد دانشکده هنرهای زیبا شدم و مسیر مشخص‌تری در این زمینه برایم شروع شد.

هنوز دانشجوی دوره لیسانس محسوب می‌شدم و مدرک کارشناسی خود را دریافت نکرده بودم که آسیستان استادان دانشگاه تهران شدم؛ آسیستان آقای مشایخی و میناسکانیان بودم و از طریق این دو بزرگوار، خیلی زود به وادی حرفه‌ای موسیقی ورود پیدا کردم. به‌اصطلاح، بسیار زود تنم به آب خورد و به‌عنوان نوازنده و آهنگساز و سپس رهبر وارد «ارکستر موسیقی نو» شدم. این ارکستر سال ۱۳۷۴ تأسیس شد که مصادف با روزهای ابتدایی ورودم به دانشگاه تهران بود.

در ارکستر مشغول شدم و در مسیری جدید و انگیزه‌سازی قدم گذاشتم. تجربه حشرونشر با «ارکستر موسیقی نو» خیلی کمک کرد تا بتوانم با ابعاد اجراییِ موسیقی معاصر بیشتر آشنا بشوم و این شانس را داشتم در اکثر کنسرت‌های این ارکستر حضور داشته باشم. در سال ۷۸ به‌عنوان دانشجوی رتبه اول دانشکده هنرهای زیبا فارغ‌التحصیل شدم و در مرکز پژوهش موسیقی معاصر دانشکده هنرهای زیبا وارد فعالیت‌هایی شدم که به کنسرت‌ها و جلسات حضوری و تحلیل آثار اختصاص داشت.

وقتی این مرکز تأسیس شد، ارکسترش از سوی استاد عزیزم آقای علیرضا مشایخی در اختیار من قرار گرفت و این در زمانی بود که هنوز تحصیل در مقطع فوق‌لیسانس را شروع نکرده بودم، ولی این اتفاق باعث شد یک سری فعالیت‌های علمی و اجرایی در دانشکده انجام دهم و حتی کنسرت‌های بین فرهنگی را در کنار برخی دیگر از دوستانم برگزار کنم.

کنسرت ایران و فرانسه ازجمله آن‌ها هستند که با حضور آقای مشایخی و خانم فریماه قوام صدری شکل گرفت. تأکید دارم اسم این دو بزرگوار را ببرم؛ حضور آن‌ها بسیار مهم بوده و هست.

من در ادامه، جدی‌تر موسیقی را دنبال کردم. آثاری که می‌نوشتم کم‌کم با آنسامبل‌های درون و بیرون کشور اجرا می‌شد. در این راستا ارتباط دائمی با موسیقی ایران و همچنین ارتباط زیادی با فستیوال‌ها و دوسالانه‌های آهنگسازی و نوازندگی داشتم. درعین‌حال، در طول این مدت، بخش آکادمیک و تجربی را باهم پیش بردم.

یک‌سری کارها هم در حوزه نشر؛ چه کتاب و چه نشر آلبوم داشتم. در آن سال‌ها آلبوم «کتیبه» که شامل کارهای ارکستری‌ام بود توسط اداره دانش‌آموختگان دانشگاه تهران منتشر شد. بخش‌هایی از این آلبوم را در کیف توسط «ارکستر سمفونیک ستراد کی‌یف» و «ارکستر چایکوفسکی» ضبط کردم. ارتباط با رهبرانی مثل لیسنکو نیز به من در این مسیر کمک کرد.

حدود ۹ سال در دانشگاه تهران به تدریس مشغول بودم و در ادامه در شیراز عضو هیأت ‌علمی شدم. شانس خوبی برایم فراهم شد که با برخی از استادانی که در زمینه‌های غیر از موسیقی فعالیت داشتند، آشنا شوم که به جنبه‌های مهم دیگری از زندگی من تبدیل شدند. سال ۱۳۸۷ به شیراز آمدم و مدیریت دپارتمان نیز به رزومه من اضافه شد.

در حال حاضر ساکن شیراز هستید؟

من درواقع دو وطنه هستم! می‌آیم و می‌روم. خودم و اسلافم تهرانی هستند، اما حدود ۱۰سال است در شیراز زندگی می‌کنم. زمانی که دپارتمان راه افتاد و به عضویت هیأت ‌علمی دانشگاه شیراز درآمدم، ۱۸ ترم مدیر گروه بودم. در این سال‌ها مراوداتم با بیرون از ایران و فستیوال‌هایی که آثار معاصر را اجرا می‌کنند، بیشتر شد و در این میان همیشه از این خوش‌اقبالی، راضی و شاکر بودم که لطف انسان‌های دیگری نیز شامل حالم شد و اتفاقات خوبی رقم خورد.

همه این اقدامات در نهایت سبب شد تا نشان درجه‌یک هنری را دریافت کنید؟

بله. من مدارکم را برای دریافت نشان درجه‌یک هنری کشور ارائه دادم. ازجمله گزارشی از کنسرت‌ها، داوری‌ها، مدیریت و ارتقای محتوای دروس دپارتمان موسیقی، جلسات پژوهشی و شرکت در پنل‌های برخی فستیوال‌های بین‌المللی، هرچند تا پیش از آن منتظر انجام برخی امور از سوی وزارت علوم برای حکمم بودم. البته این موضوع چندان مهم نیست. هر فردی، تجربه‌ای دارد و وادی هنر را به‌نوعی تجربه می‌کند. من نیز تجربیاتی داشتم و این اتفاق‌ها باعث شد بیشتر و بیشتر زمینه مشاهده و تجربه برای من محقق شود. فکر می‌کنم همه ما به‌نوعی سوار قایق‌های خود هستیم، پارو می‌زنیم، تجربه می‌کنیم، یاد می‌گیریم و به‌پیش می‌رویم.

به آلبوم «سیلک، نمای شرقی» هم همین‌طور نگاه می‌کنید؟

اتفاقی که در آلبوم «سیلک، نمای شرقی» افتاد، برای من جنبه سفر و پارو زدن در همان قایق را داشت. تجربه‌هایی از سال‌ها پیش و چالش‌هایی که برایم مطرح می‌شده و این پنج قطعه درزمانی طولانی نوشته شدند و فکر می‌کنم تکمیل کردن این اثر از آغاز تا پایان، حدود ۶ تا هفت سال زمان برد. درواقع «سیلک، نمای شرقی»، تجربه‌های برهه‌های سنی متفاوت و سال‌های مختلف بوده است.این آلبوم شامل یک قطعه ارکسترال، یک قطعه الکترونیک و سه اثر الکتروآکوستیک است.

حضور شما در شهری دور از پایتخت همچون شیراز تا امروز چه امکانات و چالش‌هایی را برایتان به وجود آورده است؟

شیراز، شهر بسیار خوبی برای زندگی است. در این مدت با مردمان و فرهنگش تطبیق پیدا کردم. ممکن است امکانات کمتری نسبت به تهران داشته باشد، اما رفت‌وآمد به پایتخت باعث شده مشکلی نداشته باشم. برای انتخاب این شهر، جدا از لزوم حضورم در دانشگاه، جمیع شرایط را در نظر گرفته و تصمیم به مهاجرت گرفتم.

اسامی آلبوم‌های قبلی شما ازجمله «حکایت تندیس»، «کتیبه» و «سیلک، نمای شرقی» برای مخاطبی که اثر را نشنیده، تلقی تاریخی دارد و او را به دوران باستان می‌برد، اما وقتی از ارکستر حرف می‌زنیم و از اثری صحبت می‌کنیم که در کنار موزیسین‌هایی چون نادر مشایخی، پانیذ فریوسفی و ستاره بهشتی در ادوار مختلف ضبط شده، حالتی پارادوکسیکال پیدا می‌کند. کنار هم قرار دادن نام آلبوم با این افراد، از نگاه خودتان چه محصولی خواهد بود؟

بخش اول صحبت شما کاملاً درست است. البته یک‌سری قطعات در پلتفرم‌های دیگر هستند، مثل «خرابه‌های دوراونتاش» از اثر«آواهای زیگورات». این نگاه از ذهن من خیلی گذر می‌کند و سعی می‌کنم در ذهنم نسبت به آنچه در ایران قدیم بوده و حالا میراث ماست، تداعی معانی داشته باشم. اگر بخواهم درباره پرسش شما با تمرکز روی آلبوم تازه‌ای که به آهنگسازی من، منتشر شده، سخن بگویم شخصا، ایرانی‌ترین رویکرد در این آلبوم را در قطعه اول؛ «سیلک» داشتم.

علاوه بر تکنیک‌های آهنگسازی، مدتی است تأثیرات لحن‌ها و هجاها به‌خصوص در ادبیات ایران و گویش‌های محلی مرا بسیار به خود مشغول کرده و به استفاده از واج‌ها و واکه‌ها و گویه‌های مختلف خیلی علاقه‌مند شده‌ام. در این موسیقی و قطعه آخر این علاقه را در کنار بخشی از رویکردِ موسیقیِ مُدال ایران قرار دادم . البته «سیلک»، تنها قطعه‌ای است که با «ارکستر معاصر پارس» اجرا کردیم؛ ارکستری که خودم در سال ۹۰تأسیس کردم و بارها در تهران، شیراز و فستیوال‌های مختلف اجرا داشتیم.

در حقیقت «سیلک، نمای شرقی» برای من تداعی معانی بوده است. هیچ‌کدام از این قطعات از دید من، قطعات توصیفی نیستند. هرچند ممکن است مخاطب وقتی گوش می‌دهد، نگرش توصیفی داشته باشد، اما از دید خودم، بیشتر از قوه معنا کمک گرفته‌ام و تداعی معنایی برای من به وجود می‌آید. البته تداعی برای هرکدام از ما به گونه‌های مختلفی پدیدار می‌شود. بخش‌هایی در قطعات قبلی مانند «آواهای زیگورات» متعلق به پیانو است، اما بازهم سعی کردم دقیقاً ریتم همان منطقه را در قطعه استفاده کنم، اما «سیلک»، رویکردی انتزاعی‌تر دارد.

به‌عنوان یک آهنگساز فکر می‌کنم تجربه و مشاهده مهم‌ترین فاکتور است برای حصول خلاقیت. بسیار به این اعتقاد پایبندم و به دانشجوها مدام گوشزد می‌کنم، چون تجربه کردن، و دقیق مشاهده کردن، آدم را متوجه دورنماهای ندیده و ضعف‌های خودش می‌کند. این واقعیتی است که خیلی به آن باور دارم، مخصوصاً تجربه آزاد می‌تواند کمک شایانی کند. این پنج قطعه جزو تجربه‌های آزاد و بی‌قید و زیبایی‌شناسی مدنظر خودم، ناشی از همین فکر بوده است.
متأسفانه در کشور ما افرادی در هنرهای تجربی به‌ویژه تئاتر و موسیقی فعالیت می‌کنند که کارشان مصداق کلاه‌برداری است، چون لاقیدی را به تجربه تلقی می‌کنند. البته قید به معنای پایبندی به ردیف یا آثار کلاسیک نیست، اما تفکیک هنر تجربی از مشابهاتش بسیار مهم است. ازآنجایی‌که به بداهه‌نوازی و بداهه‌پردازی نیز تمایل دارید، شما از کدام تجربه حرف می‌زنید؛ تجربه‌ای که در لحظه اتفاق می‌افتد یا تجربه‌ای که کوششی است؟
سؤال بسیار خوبی است. اگر منظورتان نگاه من در آلبوم اخیر است، رویکرد هر یک از پنج قطعه، با یکدیگر تفاوت دارد. قطعه الکترونیک، قطعه‌ای است که در آن به تناسب‌ها و روابط تنهای صدا فکر کردم. اما در مورد بداهه، فکر می‌کنم یکی از متعالی‌ترین لحظه‌هایی که می‌تواند برای یک هنرمند میدان‌دیده ایجاد شود، لحظات بداهه است؛ بر عبارت «هنرمند میدان‌دیده» تأکید دارم. اگر این عبارت بیان نشود، شاید وارد بحث شارلاتانیزم و وقت تلف کردن شویم، تولید کیفیت در این وادی محتاج تجربه و مشق زیاد است.
شما از محضر استادانی مثل محمدتقی مسعودیه، رافائل میناسکانیان، کامبیز روشن‌روان، مجید کیانی و احمد پژمان و شاهرخ خواجه‌نوری بهره برده‌اید. فردی که از این افراد عبور کرده، می‌تواند دست به تجربه، نوآوری و بداهه بزند، اما وقتی یک نفر تازه از راه رسیده، ساز در دست می‌گیرد و می‌خواهد تجربه کند، ماجرا متفاوت می‌شود…

بله، همین‌طور است، آن فردی که مثال می‌زنید درحالی‌که باید مبناهای این مهم را بیاموزد، باید در طول زمان از آبشخور مشخصی سیراب شود، از چند نگاه و دیدگاه بهره ببرد و وقتی عبور کرد، شروع به ارائه تجربیات کند، اما وقتی اصلاً تجربه‌ای نکرده، می‌خواهد چه چیزی ارائه کند؟ در این مسیر حضور مربی و ملاقات با صاحبان نظر بسیار تعیین‌کننده است.

من افتخار داشتم با افراد بزرگی ملاقات کنم که بسیار به آن‌ها مدیونم. اما مسئله‌ای که ذکر کردید، گریبان ما را برای تعلیم جوانان این دوره گرفته است. موسیقی تجربی (experimental music) و نگاه تجربی هم دچار خلط مبحث شده، هرچند سعی ما بر این است حداقل پیش‌نیازهایی خارج از سرفصل‌ها در دانشگاه بگذاریم تا کمی مشغولیت ذهنی برای بچه‌های علاقه‌مند به وجود بیاید و موضوع برایشان روشن‌تر شود.

علاوه بر استادانی که نام بردید، می‌توانم اسم بزرگان بسیاری ازجمله آقای دهلوی را ببرم. همان‌طور که پیش‌تر گفتم، خیلی زود وارد وادی موسیقی شدم. هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم وقتی هنوز در رشته الکترونیک درس می‌خواندم، چند بار همراه با پدرم که معلم اولم بود به منزل استاد ملیک اصلانیان رفتیم. واقعاً در تارک موسیقی کلاسیک و ادبیات کلاسیک ایران‌زمین، ایشان شخصیت ویژه‌ای داشتند.

ایشان استادِ استاد من؛ آقای میناسکانیان بودند. به یاد دارم در سال‌های دانشجویی قطعات کوتاهی نوشته بودم که از دیدِ خودم خوب بود. نوشته‌هایم را به استاد نشان دادم. ایشان با نگاه اشراقی و عمیق خود نکته‌ای به من گفتند که همیشه مثل زنگ و پاندول در ذهنم صدا کرده و می‌کند. گفتم: «استاد، این چند خط را نوشته‌ام»، گفتند: «دو پیشنهاد به تو می‌دهم».

و آن دو پیشنهاد چه بود؟

پیشنهاد اول خیلی عجیب نبود، چون از همه شنیده بودم؛ «به دنبال علاقه‌ات برو»، اما پیشنهاد دوم این بود: «وقتی می‌خواهی چیزی بنویسی یا تجربه‌ای کنی، از آن تجربه عبور نکن». استاد اصلانیان، دستشان را به حالت عمودی به سمت زمین بردند و گفتند: «سعی کن وارد این فِرِیزی شوی که داری می‌نویسی. روی همین جمله کوتاه و ایده کوچک، استقرار پیدا کن»، این صحبت منطقه‌ای در ذهنم ایجاد کرد. البته اوایل، حرف او را به‌صورت کامل درک نکردم، اما وقتی به دانشکده رفتم، متوجه عمق حرف‌های استاد اصلانیان شدم. بعد دیدم آنچه استاد اصلانیان می‌گفت، خمیرمایه اصلی خلاقیت است.

با توجه به این‌که از کودکی گوشم به موسیقی ایرانی عادت داشت، بعدتر وقتی در اجرای موسیقی دستگاهی ایران شاگرد استاد کیانی شدم و با نگاه ایشان و البته استادان دیگر موسیقی مملکتم آشنایی پیدا کردم، انواع و اقسام سؤال‌ها برایم پیش آمد. چه عواملی از موسیقی ایران می‌تواند بستر تولید اندیشه‌های معاصر در آهنگسازی باشد؟

گاهی تضادهایی در ذهنم ایجاد می‌شد. با خودم گفتم: «پارادوکس ایجادشده را چگونه حل کنم؟ آیا می‌توانم در قطعاتم، این تضادها را نشان دهم؛ تضادهایی که بخش‌هایی از آن معناگرایانه و بخش‌هایی نیز فرم‌گرایانه است. باید این موارد را برای خودم حل کنم. سعی کردم با چند قطعه آغاز کنم. قطعات را نزد آقای مشایخی می‌بردم و ایشان وقتی می‌دیدند، به من می‌گفتند: «چه چیزی در سرت بوده که این‌ها را نوشته‌ای؟!» بعد در پارادوکس‌های مرکب و درهم‌تنیده تأمل می‌کردم.

از خودم می‌پرسیدم: «داستان ردیف چیست و اگر بخواهم باید از کجای ردیف استفاده کنم؟» در ادامه، موزیک نو را بیشتر تجربه کردم. بار دیگر از خودم می‌پرسیدم: آیا ضرورت هویت ملی در یک اثر وجود دارد؟ بعدتر شناخت من نسبت به هنرمندانی که مرا با موسیقی قرن ۲۱ و هنر امروز آشنا کردند، بیشتر شد.

آشنایی با آثار آهنگسازانی که بعد از جنبش کیج، به دیدگاه‌های هنری او افزودند، مرا شیفته‌تر کرد. به‌عنوان یک آهنگساز فکر می‌کنم راه این مکاشفه‌ همواره برای هنرمند باز است و راهی است برای تجربه‌ و مشاهده. شخصاً سعی می‌کنم در این مسیر باقی بمانم، چون هیچ هدف غائیِ قراردادی و منجمدی برای خودم ندارم تا به نقطه‌ای برسم و پیاده شوم، بلکه فکر می‌کنم نگاهِ هنرمند، با تأمل و صداقت در تجربیات و تولید نیازهای جدیدش، تکوین پیدا می‌کند.