به رنگ زندگی

به یاد درگذشت «فریدون مشیری» شاعر مهربان معاصر؛

عباس ابوالفتحی- موسیقی کوک| نمی‌شود دوستدار شعر شد اما عاشق «فریدون مشیری» نشد. مردی با عاشقانه‌ترین تعابیر و روان‌ترین کلمات. مردی ساده و مهربان، درست به رنگ روزهای آفتابی زندگی. از ده سالگی پرِ هوشش به پرِ ادب خورد. نوشته که:«اولین کارهایم نکته برداری از روی انشاهای مدرسه بود».

بعد از آن با سرودن شعر شعله عشق در نهان‌خانه جانش درخشید. حال و هوایی که آرزو می‌کرد تا به آخر با او بماند و ماند. چراکه از سخن عشق خوشتر نشنیده بود. کسی پیدا نمی‌شود؛ عاشق، که شعر «کوچه» فریدون بند دلش را آب نکرده باشد. نه از آن رو که فلسفه‌ای نافهمیدنی در پیچ تاب بیهوده کلماتش گیر کرده باشد، نه!

بدان جهت که چنان می‌نشیند کف دل آدم عاشق که انگار نیمه شب برف باریده باشد. مثل سایه در دل تاریکی ناپیدا و عین آفتاب ظهر هویدا. بی‌جهت نبود آوازه همین چند خط ساده تا اروپا هم رفت. سرگذشت یک عشق محسوس نزدیک تر از ارتباط گوش به زبان. زبان شعری‌اش حکایت صادقانه زندگی است. گرم و دلنشین. برعکس شاعران عجیب و غریب آفتاب که می‌زد «فریدون مشیری» طلوع می‌کرد.

پیشه‌اش را شاعری نمی‌دانست، بلکه هنر می‌نامیدش. به نظم هوش ربایی لحظه‌ها را گلچین می‌کرد. حد فاصل ادبیات کلاسیک و شعر نو می‌شناسندش. پلی زد از نیما تا سعدی. حتی گاهی لقب حافظ معاصر به او دادند.

نکته سنج و لطیف است مضامین شعری‌اش. نه درد روشنفکر مآبانه ناملموس دارد نه بی‌دردی کلمات درهم شاعران موج نو. متعهد است به ذات زندگی با تمام غم‌ها و شادی‌هایش. از شاعرانی است که ستون‌های بنای «نیما» شدند. با آنکه لازمه شعر نیکو سرودن احاطه بر ادبیات کلاسیک نیست ولی او اشراف کامل داشت. نمونه‌ای از دو بیتی‌های زیبایش چنین است؛

«گفته بودی که چرا محو تماشای منی
آن‌چنان مات، که حتی مژه برهم نزنی
مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه برهم‌زدنی».

«فریدون مشیری» علاوه بر ادراک نورانی عشق، با مضامین اجتماعی نیز دست و پنجه نرم می‌کرد. در دشت نو سرایان نیمایی آهوی چابک خرامی است که همتا ندارد. کلامش اوج و فرود شاعرانه دارد. با دست پس می‌زد و با پا پیش می‌کشد اما در نهایت به ناز زیر دست مخاطبش می‌آرامد. هدیه می‌دهد به دست بخشاینده واژگان بی‌آلایشش، درک قابل لمسی به زیر پوست دل آدم. عشق در لابه‌لای دفترهای «فریدون» نه بوی کهنه روزمره‌گی می‌گیرد نه طعم ناچشیدنی کهکشان را.

در گفتار از آن جمله شاعرانی نیست که به ضرب قافیه و زور ردیف بسراید. مالامال از احساس شاعرانه بود. جان و زبانش هر دو به یک سمت می‌چرخید. واژه‌های به کار برده در اشعارش دوست داشتنی و مهربانند؛ «طراوت، نشاط، دوست، جام، جان، صبح، گل، عطر…». اخلاق شرط اول انسانیت است و فریدون مشیری  انسان بود و انسانیت تدریس می‌کرد‌. دو شعر گفته که جاودانه شدند در ادبیات فارسی؛ یکی «کوچه» و دیگری «به تو می‌اندیشم».

کوچه عصری که فریدون مشیری در آن قدم زد، غرق شدن در رنگ لعاب تجددطلبانه‌اش کار آسانی بود اما او به تمامی از آن خود بود. دوران پر التهابی که با گرایش‌های سیاسی- فرهنگی و هنری‌اش خیلی ها را تا لب چشمه برد و تشنه برگرداند.

سی و یکم شهریور ۱۳۰۵ متولد شد. تهرانی بود و پدرش کارمند که به سبب ماموریت های پی در پی چند بار نقل مکان کرده بود. مابین سال‌های تحصیلات پایه فریدون مشیری به مشهد منتقل شد و در دم دمای بلوغ فکری و جسمی فریدون به تهران آمد.

شاعر سه سال اول دبیرستان را در دارالفنون سپری کرد سال بعد به دبیرستان ادیب رفت. اگرچه از پیشه‌وری در ادارات دولتی دوری می‌کرد اما سرنوشت ۳۳ سال برایش رقم زد در وزارت پست و تلگراف خدمت کند. شاید شعر «پند» انعکاس احساس ناخوشایندش بود که به طعنه بر وجه دنیوی دنیا می گفت:

«علم پدر آموخته‌ام من
چون او همه در دام بلا سوخته‌ام من
چون او همه اندوه و غم اندوخته‌ام من
ای کودک من مال بیندوز وان علم که گفتند نیاموز».

همزمان خبرنگاری هم می‌کرد و در مجلات و روزنامه‌ها می‌نوشت. یک بار هم سعی کرد تحصیل آکادمیک بکند که به سبب اشتغال در وزارت پست و تلگراف و علاقه مندی به کار مطبوعات مجال نیافت و رشته ادبیات دانشگاه تهران را رها کرد.

چند سال هم مسئول صفحه شعر و ادب مجله روشنفکر بود. علاوه بر شعر موسیقی سنتی را هم به دقت یک محقق می‌شناخت. ازدواج با «اقبال اخوان» در ۲۸ سالگی دو فرزند برایش به ارمغان آورد. «بابک و بهار» که علاوه بر شعرهای بی‌همتایش از او به یادگار در این گنبد دوار بماند.

«فریدون مشیری» سوم آبان ۱۳۷۹ بعد از عمری دست و پنجه نرم کردن با بیماری لاعلاج سرطان که تمام عمر آزارش داد به ادبیات فارسی بدرود گفت.