رازی در پرده بر پرده

برای سالمرگ «پیرپائولو پازولینی» شاعر و سینماگر ایتالیایی

عباس ابوالفتحی- موسیقی کوک| هالیود ریپورتر گزارش کرد: «یک نفر می‌داند قاتل افسانه‌ای پازولینی کیست». «ایبل فرارا» همان بود که می‌خواست پرده از رازی چهل ساله بردارد. این ادعا زمانی بیان شد که او صحنه‌های آخر فیلم بیوگرافی «پازولینی» را جمع و جور می‌کرد به قصد اکرانش. پرده برداری از رازی در پرده بر پرده! آیا این ادعا یک تبلیغ بود از قماش تبلیغات وحشی این روزها که مقصود سودجویشان از هیچ ارزش اخلاقی گذشته نیست یا واقعا می‌خواست با راز فیلمش راز آلوده‌ ترش کند؟

پسر عموی پازولینی که مدت‌هاست عذاب یافتن علت مرگ او رهایش نمی‌کند و پاپی به جریان انداختن دوباره پرونده قتل اوست، در این‌‌باره گفت: « دیگر طاقت پی‌گیری خبرهای ساختگی را ندارم، امیدوارم این یکی راست باشد». تا آنجا که نگارنده خبر دارد هیچ‌کس به اندازه «اسفنکس» اهریمن تباهی و بلا از راز مرگ «پیرپائولو» خبردار نبود.

او بود که نشانی‌هایش را سالها پیش در قالب معمایی با همه درمیان گذاشت: « صبح چهارپا، ظهر دوپا و شب سه پا دارد، او چیست»؟ هیچ کس جز «شهریار بازگشته تب» پاسخش را نمی‌دانست. البته جوابش روی دیوار معبد آپولون نوشته شده شده بود: « خودت را دریاب».

«پیرپائولو پازولینی» از فیلم سازان نسل دوم بعد از جنگ دوم جهانی بود. سبکش را نئورئالیسم نامیده‌اند هر چند که او خودش را مقید به هیچ سبکی نمی‌دانست و می‌گفت: « سبک من برگرفته از هیچ سبکی نیست و ساده و قبل درک است». نئولیبرالیسم تخم مول فاشیست ایتالیایی بود. فاشیست‌ها مثل هر مستبد دیگری تمامی زمینه‌ها را مسخ خودشان می‌خواستند. از فیلم سازان انتظار داشتند تصویری از ایتالیا ارائه بدهند که شبیه بهشت موعودشان باشد.

اگرچه مردم ایتالیا تا خرخره در کثافت فرو رفته بودند اما مطلوب آن بود که با سلایق آنان جور دربیاید. واکنش نسل اول بعد از جنگ دوم، به خصوص که فقر و ویرانی از سر و گوش مردمش می‌بارید، نئورئالیسم بود. تا حد ممکن باید به واقعیت نزدیک می‌شدند حتی گامی فراتر تا دل تماشاگران به لرزه بیفتد. به طرزی فجیع باید واقعیت را تف می‌کردند روی پرده سینما. «پازولینی» پنجم مارس ۱۹۲۲ به دنیا آمد. همان سالی که «بنیتو موسولینی» رهبر ایتالیا شد.

جنگ نخست به قدر کافی آب را گل‌آلود کرده بود که امثال موسولینی بتوانند حتی نهنگ هم بگیرند چه برسد به ماهی! خیر سرشان مدعی حقوق مدنی و اقتصادی بر باد رفته ایتالیا بودند.

دریغا که همیشه دعوا سر لحاف ملا بوده و هرکسی می‌خواسته بیشتر بکشدش روی خودش. خانواده «پیرپائولو» تصادم دو قطب درگیر روزگار بودند. پدرش اشرافی بود و مادرش رعیت‌زاده؛ از پرولتر و بورژوا زاده می‌شد.

در ایران بیشتر او را فیلم‌ساز می‌شناسند اما حقیقتش این است که بیشتر شاعر بود. حتی در فیلم سازی هم به تجلی شعر در سینما معتقد بود. فرهنگ و تمدن ایتالیایی در نگاه پازولینی با وجه منتقدانه‌اش هنوز شاعرانه بود. هرچند این شعر تا حد جنونی وصف ناپذیر تلخ می‌شد. سینمایی اسطوره‌ای و حماسی که به شدت اندیشه‌های دهقانی را در آن درهم می‌آمیخت.

همین نگاه رمز آلود اسباب گنگی منتقدان متریالیست انگلیسی و آمریکایی می‌شد. تحصیلاتش ناتمام ماند. معلمی پیشه کرد و کنت زادگی را کنار گذاشت، آن هم در فقیرترین مناطق؛ آبشخور داستان‌های کوتاهش همان‌ها بودند.

از فیلم های معروفش «انجیل به روایت متی – ۱۹۶۴ ، اودیب شهریار – ۱۹۶۶، خوکدانی – ۱۹۶۹، دکامرون – ۱۹۷۰» هستند. یک فیلم دیگر هم هست که اکرانش سال ۱۹۷۶ بود. یک سال بعد از مرگ معماگونه‌اش، این فیلم موفقیت آمیزترین اثرش بود. چراکه روی پرده رفتنش در بیشتر کشورها ممنوع شد  یا اگر هم به تصویر درآمد، سانسور شد.

اما چرا موفق‌ترین؟! پازولینی می‌خواست به حد ممکن تماشاگران را منزجر کند و توانسته بود.  «۱۲۰ روز در سودوم» یا «سالو» در مرگ اسرار آمیز پازولینی گره کور خورد. در چنین مواردی شایعات، پسندیده تر از حقیقت در نظر می‌افتد، نوعی جنون بشری که ریشه در توهماتش دارد. تاریخ تمدن بشر ثابت کرده که آدمیزاد کشش قریبی به افسانه سرایی دارد.

کار خودشان بود؛ «آلمان‌ها» کشتنش. ماجرا از این قرار است که گویا قطعاتی از فیلمش را می‌دزدند. بعد برای برگرداندنش، جنوب رم قرار می‌گذارند او را ببینند.

راهی که برگشتی برای «پیر پائولو پازولینی» نداشت. خرد و خاکشیرش کرده بودند. چند بار با ماشین از رویش رد می‌شوند و دست آخر جسدش را آتش می‌زنند. اگرچه یک پسر تن فروش به نام «جوزیه پلوسی پلوسی» قتلش را گردن می‌گیرد اما قتل شمایل مافیایی داشت. «جوزیه» گفته بود: «او می‌خواسته به من تجاوز کند، من هم او را کشتم».

اما در این میان چیزهایی هست که با هم جور در نمی آید: اول چرا یک نفر نویسنده و فیلمساز باید تا جنوب رم برود تا به پسری فاحشه که نمی‌شناسدش تجاوز کند؟ دوم اینکه چرا درست قبل از اکران فیلمی که قرار بود جشنواره‌ای بشود؟ چند سال بعد «جوزیه» حرفش را پس گرفت. گفت تهدیدش کردند: «سه مرد با لهجه جنوبی او را کشتند، او را کمونیست کثیف صدا می‌زدند».

«پیر پائولو پازولینی» در سن ۵۳ سالگی به طرزی دردناک کشته شد، دوم نوامبر سال ۱۹۷۵. در ایتالیا شعرها و رمان‌هایش معروف است و طرفدارنی پر و پا قرص دارد که سعی می‌کنند در هنر از او الهام بگیرند.

ترانه ناقوس‌های کلیسا

وقتی شبانگاه به درون سرچشمه‌های آب غوطه ور می‌گردد

دهکده‌ام در میان فام‌هایی گنگ ناپدید می‌شود.

از دور دست‌ها بخاطر می‌آورم

غور‌غور قورباغه‌ها را

نور ماه را،

گریه‌های غمناک جیرجیرک را.

زمین‌ها ناقوس‌های کلیسای وسپر را می‌بلعند

اما من از صدای آن ناقوس‌ها مرده‌ام.

ای غریبه، از بازگشت محبت آمیزم از کوهستان‌ها نترس

من روح ِ عشق هستم

از سواحل دریاهای دور دست به خانه بازگشته‌ام.