شوبرت؛ آیینه سرنوشت هنرمندانه

موسیقی کوک-عباس ابوالفتحی| شوبرت‌ها روحشان به «وین» تعلق داشت. آموزگار بودند. ۳۱ ژانویه ۱۷۹۷ «فرانتس» به دنیا آمد. پدرش بی‌تردید تصور می‌کرد او آینده درخشانی خواهد داشت و بر دستان آموزگار کوچک بوسه می‌زد. بر دستان آخرین آهنگساز برجسته مکتب کلاسیک – رمانتیک؛ «فرانتس پیر شوبرت».

او در زمان الهه‌های اروپا به دنیا آمد؛ «گوته»، «بتهوون»، «موتزارت» و حتی «حافظ» شیرازی که شعرهایش در عمق روح آلمان‌ها نفوذ کرده بود.

حافظی که آنها می‌شناختند به پیچیدگی حافظ حقیقی نبود اما کلام سحر انگیز او در جانشان زبانه می‌کشید. حافظ در اروپای آن هنگام با گرایش‌های تند دنیوی معرفی شده بود که کامیابی از مواهب زندگی را بر هر مشربی برتر می‌دانست.

«فرانتس» از همان روز تولد میان شوبرت‌ها پرورش یافت. آموزگارانی که شکوفایی گل‌ها را در رگ‌هایشان احساس می‌کردند. پدرش به او ویلن آموزش داد و برادر بزرگش «ایگنز» نواختن پیانو را. وقتی پایش به دنیای پر رمز و راز ارتعاشات اصوات باز شد شش سال بیشتر نداشت. در حین آموزش «ایگنز» متوجه شد «فرانتس» کوچک آثار «موتزارت» را بسیار زیباتر از خودش (ایگنز) اجرا می‌کند.

این موجود زیبا با دست‌های کوچکش جادو می‌کرد. «بتهوون» بعدها وقتی آثارش را شنید درباره‌اش گفت: «من شوبرت جوان را ندیده‌ام اما اطمینان دارم که در او یک جرقه آسمانی وجود دارد».

 

در ۱۸۰۸ گروه کر سلطنتی وین به خاطر صدای دلنشینش به او بورس تحصیلی داد تا همراه با آموزش موسیقی تحصیلش را ادامه دهد. حالا طنین نت‌های «هایدن»، «بتهوون» و «موتزارت» به جای بوسه‌ها و نوازش‌های مهرآگین خانواده روی سرش دست نوازش می‌کشید. خودش را در آغوش آنها یافت و تمام زندگی‌اش با شور موسیقی عجین شد.
بعد از چند سال هم به سرش زد که تمام زندگی‌اش را وقف موسیقی کند. پدرش وقتی شنید به شدت عصبانی شد. او موسیقی را صرفا یک سرگرمی می‌دانست اما «فرانتس» تار و پود حیاتش با موسیقی درآمیخته بود. اگرچه مدتی او را از آمدن به خانه تحریم کرد اما در نهایت این خود پدر و برادرانش بودند که نخستین کوارتتورهای کوچک‌ترین عضو خانواده را اجرا کردند. او استاد آنها شده بود.

 

در هنگام تحصیل معلم پیانویش گفت: «فرانتس نواختن پیانو را از خدایان فراگرفته است». در این دوران که ۱۶ ساله شده بود به شدت مهر «موتزارت»، «بتهوون» و «هایدن» به دلش نشسته بود. شاید به همین جهت ابتدا کار آهنگسازی را با نوشتن نت‌های پیانو آغاز کرد. یک سال بعد نظرش عوض شد و به نوشتن چکامه روی آورد‌. ۶۰۳ ترانه «Lied» نوشت.

او در ادامه کار میان موسیقی و شعر آلمانی ارتباطی ناگسستنی ایجاد کرد و بسیاری از اشعار ارزشمند گذشته را از ورطه فراموشی نجات داد. آیا برای روح معصوم و بی‌آلایش یک هنرمند تنها یک شعر کافی است تا تمام زندگی‌اش را منقلب کند؟ «گوته» این کار را با شوبرت ۱۷ ساله کرد. با تمام وجودش برای شعر «پادشاهی از اولین‌ها»؛ دنیایی از طنین و آهنگ آلمانی او آهنگی ساخت اما گوته هرگز پاسخی به او نداد.

ناکامی بعدی، ازدواج معشوقه‌اش«تزر» با یک کارگر نانوایی بود.

او که در گروه کر وین، بر خلاف ظاهر معمولی‌اش آوازی جادویی داشت سه سال به انتظار «شوبرت» روزشماری کرد اما نابغه جوان نتوانست کاری دست پا کند. تمام وقت «شوبرت» به نوشتن نت‌ها می‌گذشت و به قول خودش: «فقط برای موسیقی آفریده شده بود». «ژوزف» دوست دیگر «فرانتس» بود. او هم در مدرسه موسیقی وین با «فرانتس» آشنا شده بود. دوستی که تا پایان عمر در کنار نابغه اتریشی ماند.

در آستانه بیست سالگی زندگی «شوبرت» دچار رمانتیسم پیشرو شد. خواهان آزادی مطلق شده بود. بالاخره کار هم پیدا کرد: «چه بهتر که معلم سر خانه بشوم و موسیقی تدریس کنم». برای تدریس دختر‌های کنت «استرهازی» به مجارستان رفت.

«کارولین» یکی از آنها بود و زیبا. معلوم نیست موسیقیدان جوان در این زمان روحش در کدام آسمان ناشناخته رمانتیسم و در پی کدام شهاب سنگ ناپیدا سیر می‌کرده که چشمانش نمی تواند به درستی عشق «کارولین» را ببیند. با آنکه «شوبرت» جوان چندین آهنگ برایش ساخت اما هرگز عشقش را بروز نداد. چیزی که بعدها درباره‌اش احساس ندامت کرد.

مدتی بعد به وین برمی‌گردد و مرید مشتی جوان شراب‌خوار می‌شود. جوانانی که زمان را با گذاشتن پیپ کنار لبشان و نوشیدن الکل می‌گذراندند. مجالسشان را «شوبرتی تار» نامیدند. سالهای مابین ۱۸۱۸ تا ۱۸۲۰ صرف شرابخواری و بی‌بند و باری شد. نوعی سرگشتگی روحی، غلیان جان در کالبد جسم.

این مدت عموما در خانه دوستانش زندگی می‌کرد و از فرط بی‌کاری شپش در جیب‌هایش چهار قاب می‌زد. ۱۸۲۳ سیفلیس هم سراغش می‌‌آید و زمین گیرش می‌کند‌. یک سال بعد به کارولین پناهنده می شود اما دستانش را یخ زده می‌یابد.

از میان ۹ سمفونی که «شوبرت» به یادگار گذاشته اگرچه دو تای آخری با نام‌های «ناتمام» و «بزرگ» شاهکار به حساب می‌آیند، اما آنچه او را بی‌همتا کرد لیدهایش بود. از نظر کمیت آنها می‌شود پی برد که تمام عمرش سرگرم ساختن ترانه بوده و در حقیقت دوستدارانش او را چکامه سرا می‌دانند‌.

سمفونی شماره ۸ همانطور که از اسمش برمی‌آید ناتمام ماند، گویا «شوبرت» امیدی به استقبال کنندگانش نداشته است. شماره ۹ که زیر دست نویسهایش تاریخ مارس ۱۸۲۸ حک شده، بعدها معلوم می‌شود به سه سال پیش از این تاریخ تعلق داشته‌؛ همان زمانی که دوباره به روستای زیبای کنت «استرهازی» رفته بود.

سالهای پایانی عمرش در خانه‌ای متروک، بی‌آتش و غذا سپری شد. در کنج عزلتی که روزگار برایش رقم زده بود. او هرگز نتوانست از موفقیت‌هایش درست بهره ببرد.
خودش اعتقاد داشت: «رنج، روح و ادراک مرا می‌سازد». سال ۱۸۲۶ وقتی در همان تنهایی متروک به سر می‌برد، شاهکاری خلق کرد که از آن مقداری پول نصیبش شد. وقتی حسابها را تمیز دادند ۸۰۰ فرانک برایش باقی مانده بود.

آن پول را هم صرف خرید پیانو کرد؛ اولین پیانویی که مال خودش بود. وقتی دوستش از او پرسید: «حالا با کدام پول غذا تهیه می‌کنی؟» جواب داد: «امسال پیانو می‌خرم سال بعد غذا، این فلاکت برای من غنای بزرگی دارد».

۱۹ نوامبر ۱۸۲۸ «فرانتس پیر شوبرت» در حالی که پدر و برادرش «فردیناند» بالای بستر مرگش ایستاده بودند، چشمانش را بست‌. او قبل از مرگ از «فردیناند» قول گرفت که کنار «بتهوون» دفنش کنند؛ مردی که در سراسر عمرش او را به مانند الهه‌ای تقدیس کرده بود.

در گورستان وین نام چهار مرد بزرگ بر روی چهار سنگ حک شده است. «گلوک»، «موتزارت»، «بتهوون» و «شوبرت». در اروپا دوستداران موسیقی، «شوبرت» را چنین توصیف می‌کنند: «زندگی کرد، سختی کشید و مرد»