فریاد یا سکوت

گفت‌و‌گو با فرهود صفرزاده نویسنده کتاب «چرخ بی‌آیین» درباره ابوالقاسم عارف‌ قزوینی

موسیقی کوک_رضا نامجو| ورق زدن تاریخ موسیقی ایران، دل آدمی را پر می‌کند از احساسات دو یا چندگانه. از یک سو حس غرور و میهن‌پرستی و از سوی دیگر درک و دریافتی برآمده از حس ناکامی و تلخی و فقر.

زندگی پردرد عاشق مسلکی انقلابی به نام عارف قزوینی که با تصنیف کردن آثاری میهن‌پرستانه جایگاهش را تا همیشه در تاریخ موسیقی ایران ماندگار کرد، یکی از نمونه‌های جاودان هنر این سرزمین است.

نشر فنجان چند سالی با راه‌اندازی مجموعه‌ای به نام زمرد کتاب‌هایی را درزمینه تاریخ موسیقی ایران منتشر می‌کند.

فرهود صفرزاده پژوهشگر تاریخ موسیقی ایران، نویسنده ثابت این مجموعه است که تا امروز آثاری همچون «چرخ بی آیین» درباره زندگی عارف قزوینی، «باد خزان» پیرامون حیات درویش خان و «در قفس» را که به زندگی ابوالحسن خان صبا پرداخته، قلمی کرده است.

فرهود صفرزاده نویسنده کتاب چرخ بی‌آیین درباره زندگی ابوالقاسم عارف قزوینی
فرهود صفرزاده نویسنده کتاب چرخ بی‌آیین درباره زندگی ابوالقاسم عارف قزوینی

به‌عنوان خواننده آثار او می‌توانم نظر شخصی‌ام درباره کتاب‌های صفرزاده را این‌طور بیان کنم: لذتی که در خواندن کتاب‌های مجموعه زمرد در نشر فنجان و به قلم فرهود صفرزاده می‌شود یافت شاید از دیدن چند فیلم مستند سینمایی درباره تاریخ موسیقی ایران هم بیشتر باشد. با او به بهانه سال‌مرگ عارف قزوینی گفت‌وگو کرده‌ایم:

 عارف هشتادوشش سال پیش، در دوم بهمن ۱۳۱۲ درگذشت. یعنی در پنجاه‌وپنج سالگی. درباره مرگ زودهنگام عارف نظرهای گوناگون و متفاوتی وجود دارد. برخی آن را به نحوه زندگی شخصی او ربط می‌دهند و برخی مرگش را با مسایل سیاسی مرتبط می‌دانند. شما چه نظری دارید؟

قبل از رسیدن به قضیه مرگ زودهنگام عارف باید یک موضوع و اصل کلی را درباره‌اش مشخص کنیم. در زندگی عارف، حد وسط و تعادل وجود نداشت. او یک تندرو به‌معنای واقعی کلمه بود.

از زندگی شخصی بگیرید تا هنر و سیاست و هرچه که به ذهن‌تان بیاید. در جامعه‌ ما معمولاً میانه‌روی و عقلانیت را با محافظه‌کاری و نان به‌نرخ روز خوری اشتباه می‌گیرند.

به‌نظر عامه حتماً باید با تمام احساسات در وسط معرکه بود و مانند برگی در میان توفان‌ها و تندبادهای سیاسی به این‌طرف و آن‌طرف رفت تا متهم به محافظه‌کاری نشد. عارف هم این‌گونه بود.

گاه شیفته فلان جریان سیاسی می‌شد و گاه با تمام وجود از آن متنفر می‌شد. همیشه می‌خواست پیشرو و متفاوت باشد و این موضوع، میزان خطا و اشتباه در تصمیم‌گیری‌هایش را بالا می‌بُرد.

عارف آرمانخواهی بود که می‌خواست فریاد زمانه‌اش باشد و با واقع‌بینی و صبر برای درک و تحلیل اوضاع، میانه‌ای نداشت.

یعنی این تندروی و تصمیم‌گیری‌های احساسی هیچ نفع و فایده‌ای برای عارف نداشت؟

چرا داشت! تنها فایده‌اش ماندگار شدن نام عارف در تاریخ موسیقی ایران و حتی در تاریخ ایران، با ساختن و خلق تصنیف‌های به‌قول خودش وطنی بود.

تصنیف‌هایی تکرارناپذیر و بی‌نظیر که ساخت آن‌ها فقط از شخصیت پاک‌باخته و سر تا پا آتشی چون عارف برمی‌آمد. اگر عارف هنرمند نیک‌فرجامی نبود و در زمانه‌اش ارج ندید ولی تصنیف‌ها و آثارش نام او را در تاریخ ماندگار کرد.

عارف می‌گفت احساسات این مردم به پُفی مشتعل و به تُفی خاموش است. خودش پیشرو و سردمدار چنین مردم زودجوش و احساساتی بود ولی بعدها به انتقاد از خودش برخاست و چنین جملاتی را بر زبان آورد.

برگردیم به سوال اول، پس شما ماجراهای سیاسی را بیشتر از مسایل شخصی زندگی عارف، در مرگ او دخیل می‌دانید؟

بله! ولی این قضیه فقط یک احتمال است و نمی‌تواند همه جوانب را دربرگیرد. زندگی انسان‌ها بسیار تودرتو و لایه‌لایه است. از آن قسمت از زندگی عارف که نوری بر آن تابانده شده است،

این‌طور برمی‌آید که عارف بازنده بزرگ بازی‌های سیاسی روزگارش بوده است و تبعات و عوارض این موضوع نه‌تنها نمی‌توانند در مرگ عارف بی‌تأثیر باشند بلکه می‌توانند مهم‌ترین عوامل باشند.

یکی از تبعات می‌تواند مشکلات و سختی‌های اقتصادی باشد که عارف همیشه با آن‌ها دست به‌گریبان بود و مشکلات اقتصادی، تاثیر غیرقابل انکاری بر کیفیت زندگی دارند.

او تا لحظه مرگش مالک حتی یک متر زمین در مملکتش نبود. فهرست اسباب و اثاثیه زندگی عارف را بخوانید، حیرت‌آور است. آن‌ها را هم دوستانش به او بخشیده بودند.

به آرمانخواهی و کمال‌طلبی عارف اشاره داشتید. این خصوصیت اخلاقی در همه شئون زندگی او دیده می‌شود. از سیاست گرفته تا موسیقی. حتی در نحوه لباس پوشیدن و بسیاری امور جزیی دیگر. عارف خودش به این قضیه اشاره داشته است؟

عارف جمله مشهوری داشت که تکرار می‌کرد. می‌گفت پاره‌دوز درجه یک شدن، بهتر از چکمه‌دوز درجه دو یا سه شدن است. در جای دیگری هم گفته است که «من در عمرم حال میانه‌روی نداشته‌ام. یا زنگیِ زنگ باش یا رومیِ روم.

در همه چیز همین‌طورم.» عارف خودش را بهترین تصنیف‌ساز می‌دانست و می‌گفت که اگر می‌دانستم کسی بهتر از من تصنیف خواهد ساخت، این کار را هم نمی‌کردم.

او سه سال نزد آقاحسینقلی فراهانی تار نواخت. از مضراب خودش رضایت داشت، ولی از پنجه‌اش راضی نبود.

می‌گفت آن‌طور که می‌خواستم پنجه‌ام با مضرابم همراه نبود. سازهای خوبی هم خریده بود ولی آن‌ها را به دوستانش بخشید و نواختن تار را کنار گذاشت.

عارف به انقلاب مشروطه نگاه ایده‌آلیستی داشت و با برآورده نشدن انتظاراتش، از آن هم مأیوس شد و روی برگرداند. این اتفاق موجب تغییر در رویه و روند زندگی و نگاه عارف نشد؟ بعد از آن، عارف دید واقع‌بینانه‌تری پیدا نکرد؟

اصولاً باید اتفاقی می‌افتاد که شما اشاره کردید و انتظار داشتید ولی در عمل، این‌طور نشد. عارف به‌قول خودش، تا لحظه‌ مرگ یا زنگیِ زنگ بود یا رومیِ روم. او تاثیرگذارترین موسیقیدان در انقلاب مشروطه بود.

موسیقیدان‌های مختلفی در وقایع مختلف انقلاب مشروطه نقش بازی کردند ولی هیچکدام به گرد پای عارف نمی‌رسیدند. عارف به‌تنهایی جریان‌ساز شده بود.

می‌گفت از وقتی‌که مشروطه‌خواه شدم، از همه‌ چیز صرف‌نظر کردم و خواب خوش نکردم و آب راحت از گلوی من پایین نرفت ولی مشروطه‌طلب‌های دروغین، یک قدم از کوره‌راهِ حرف به شاهراهِ عمل برنداشتند.

عارف مشروطه را به دیو مهیب تیره‌رنگ بدقیافه تشبیه می‌کرد. عارف از سرانجام انقلاب مشروطه ناراضی، سرخورده و حتی عصبانی بود ولی با وجود این اتفاقات، تفکر انقلابی‌اش تغییری نکرد.

به یأس و ناامیدی رسید ولی به واقع‌بینی و تعادل نرسید. عارف از فریاد به سکوت رسید. به عبارت بهتر یا فریاد را برمی‌گزید یا سکوت را. به حرف زدن و اصلاح تدریجی امور اعتقادی نداشت.

با این اوصاف، آیا می‌توان پیش‌بینی کرد که اگر عارف هشتادوشش سال دیگر زنده می‌ماند، با وقایع و اتفاقات تاریخ معاصر ایران چه برخوردی می‌کرد و چه واکنشی نشان می‌داد؟

پیش‌بینی و درواقع پیشگویی درباره این موضوع، کار غیرممکنی است. من هم نمی‌توانم هیچ ادعایی مبنی بر داشتن توانایی پیشگویی کردن داشته باشم، ولی بر اساس مطالعاتی که درباره مشی زندگی عارف داشته‌ام فقط می‌توانم حدس بزنم که عارف سکوت را برمی‌گزید.

عارف تعبیر جالبی از  سرنوشت خودش دارد و می‌گوید که کشور من با من کاری کرد که سرمای دی به طفل یتیم لختِ پابرهنه و باد به چادر ریش‌ریشِ پاره‌پاره نکرد.

او به ناامیدی مطلق رسیده بود و راهی جز انقلابی‌گری و انزواگزینی یا همان فریاد و سکوت بلد نبود. خیلی بعید می‌دانم که سکوتش را می‌شکست. او می‌گفت هیچ خیالی جز انزوا و مرگ در مغزم ندارم.

گویا مرگ‌اندیشی از اصول زندگی عارف بود و خودش هم می‌گفت که همیشه توکلش به مرگ بوده است. با وجود این‌ فکر و روحیه، چرا خودکشی نکرد؟

فکر خودکشی از روزهای جوانی تا لحظه مرگ، عارف را مشغول کرده بود. چند تن از دوستانش خودکشی کردند مانند مرتضی‌خان بهشتی، محمدرفیع‌خان، عبدالرحیم‌خان، حبیب‌الله میکده و این اتفاقات تاثیر عمیقی بر روح حساس عارف گذاشت.

عارف در جوانی برای امتناع از قبول شغل فراش‌خلوتیِ مظفرالدین‌شاه تهدید به خودکشی کرد. در اختلاف و درگیری که با ناصرالملک داشت به فکر خودکشی افتاد و در زمان مهاجرت کمیته دفاع ملی نیز اقدام به خودکشی کرد ولی موفق نشد.

عارف به بعد از مرگ هم آرمان‌خواهانه فکر می‌کرد و آرزو داشت او را در قبرستان عمومی دفن نکنند.

بله! می‌خواست که باغی داشته باشد و بعد از مرگ او را در آنجا دفن کنند. می‌گفت که روح من سرِ سازش با دیگر مرده‌ها را ندارد.

حتی آرزو داشت که آن باغ آب روان و جاری هم داشته باشد و بعد تبدیل به مدرسه موسیقی بکنند ولی هیچ‌یک از این آرزوها برآورده نشد. البته خوشبختانه در گورستان عمومی دفن نشد و امیدوارم روحش با روح بوعلی‌سینا سرِ سازگاری داشته باشد.

منتشر شده در روزنامه همدلی