هیچ‌گاه هنرفروشی نکردم

درد دل‌های تلخ ملیحه سعیدی آهنگساز و نوازنده ساز قانون

موسیقی کوک-علی نامجو| متولد سال ۱۳۲۷ در تهران است. وقتی چشم باز کرد هوای خانه‌ای را نفس کشید که مادر در آن ویلن می‌نواخت. هنوز چهارسالش تمام نشده بود که تنبک به دستش دادند و ملیحه سعیدی از همان روز وارد عالم موسیقی شد. مدتی بعد علاقه‌مندی او به موسیقی کلاسیک سبب شد تا نوازندگی ویلن غربی را آغاز کند. چند سال بعد وقتی می‌خواست وارد هنرستان موسیقی شود.

آن روزها ساز قانون را نمی‌شد به عنوان ساز اول انتخاب کرد. بانو سعیدی آن زمان تصمیم گرفت ویلن را به عنوان ساز اولش انتخاب کند و قانون بشود ساز دوم او در هنرستان. از همان ایام نواختن قانون را به شکلی متفاوت پی گرفت و درس‌هایی که برای نواختن روی ساز ویلن می‌آموخت با قانون هم اجرا می‌کرد. سن و سالش بیشتر از شانزده نبود که شروع کرد به تدریس در هنرستان موسیقی.

ورود او به دانشگاه باعث شد نوازندگی قانون برای او رنگ و روی دیگری پیدا کند. علاقه‌مندی‌اش به این ساز تا آنجا پیش رفت که موضوع پایان‌نامه‌اش در دوره کارشناسی هم درباره همین ساز بود. او و همسرش زنده‌یاد احمد ستوده تلاش‌های زیادی کردند تا بتوانند قانون را به همان شکل ایرانی‌اش بازسازی کنند. به قول بانو سعیدی همسرش در راه ساخت قانون ایرانی ریه‌هایش را فدا کرد و سرانجام به دلیل آسیب‌هایی که برای ساخت این ساز به او وارد شده بود، جان خودش را از دست داد. امروز بانو سعیدی را مادر قانون لقب داده‌اند.

او حدود شش دهه فعالیت در عرصه موسیقی را در کارنامه دارد اما این روزها از ناملایمات روزگار دلگیر است و ناراحت. با او گفت و گویی انجام داده‌ایم درباره دغدغه این روزهایش و سازی که برای زنده کردنش تمام زندگی‌اش را گذاشت:

*مدتی قبل ظاهرا از سوی موسسه هنرمندان پیشکسوت بسته‌ای بهداشتی برای شما و بقیه پیشکسوتان ارسال شده بود اما گویا ارسال این بسته باعث ناراحتی شما شد. ماجرا چه بود؟

معمولا ترقه‌بازی در روزهای چهارشنبه پایان سال که به آن چهارشنبه‌سوری می‌گویند، انجام می‌شود، اما من یک روز بعد منفجر شدم. آن روز یک نفر زنگ خانه ما را زد و گفت از وزارت ارشاد آمده است. من هم گفتم بفرمایید. گفت نمی‌توانم بالا بیایم. خودتان باید بیایید پایین. همان طور که می‌دانید من مدت‌هاست که دچار بیماری آسم هستم. به هر سختی بود خودم را به دم در رساندم که دیدم آن آقا که پیک بود، بسته‌ای را آورده که ظاهرا از طرف مدیرعامل جدید موسسه هنرمندان پیشکسوت ارسال شده است. آن آقا گفت باید برگه را امضا کنید.

جالب است که در روزهای آغاز شیوع کرونا باید با خودکاری که احتمالا دیگران هم باید آن را در دست بگیرند و برگه را امضا کنند، باید این کار را انجام می‌دادم. متاسفانه موارد بهداشتی اصلا رعایت نشده بود و آن آقا نه دستکشی داشت نه مایه ضدعفونی کننده‌ای. به هر حال بسته را گرفتم و با خودم به خانه آوردم. وقتی به خانه رسیدم دیدم یک کاغذ مچاله شده در یک بسته پلاستیکی به همراه یک ماسک و یک یا دو جفت دستکش و یک مایع کوچک برای ضد عفونی در آن است. من هم وقتی وضعیت آن بسته و وضعیت ارسال آن را در ذهنم مرور کردم، آن بسته را یک جا به سطل آشغال انداختم.

*چرا آن بسته را به کس دیگری ندادید؟

راستش وضعیت ارسال و بسته‌بندی آن محموله طوری بود که اصلا نمی‌شد به آن اطمینان کرد. به هر حال مرگ حق است، اما با توجه به سن و سال و بیماری من، بودن این بسته با این وضع در خانه ما اصلا درست نبود. شاید باور نکنید اما تا چند روز تن و بدنم می‌لرزید.

به نظر من، این بی‌حرمتی اولین کادویی بود که آقای طباطبایی مدیرعامل جدید موسسه هنرمندان پیشکسوت برای ما فرستاد. ما قدر آقای عظیمی را که تا آن حد به همه پیشکسوتان لطف داشت، ندانستیم و حالا باید این رفتار را تحمل کنیم. یک ماه قبل اقلامی به مناسبت عید برای ما ارسال شد و آقایی که آن بسته را آورد، آمد بالا و با احترام آن را تحویل داد.

آقای عظیمی با من نسبتی ندارد که بخواهم بی‌دلیل از ایشان دفاع کنم، اما رفتار و کردار آقای عظیمی در این سال‌ها طوری بوده که او را مانند فرزند خودم دیده‌ام. من بیست سال است که همسرم را از دست داده‌ام و آقای عظیمی هفت سال به عنوان رئیس موسسه هنرمندان پیشکسوت مشغول کار بود. در این مدت ما هر مشکلی داشتیم، به ایشان مراجعه می‌کردیم. اما بعد از رفتن ایشان، اولین اقدام مدیرعامل جدید با بی‌حرمتی همراه بود.

*به هر حال شاید مدیران ارشاد اعلام کنند روزی یک مدیرعامل را منصوب کرده‌اند و حالا تصمیم گرفته‌‌اند او را جابه‌جا کنند…

در طول این مدت این همه واکنش به این جابه‌جایی از سوی هنرمندان پیشکسوت انجام شد. چرا آقای وزیر ما را قابل ندانست که لااقل یک جواب کوتاه به سوالات ما بدهد. ما هنرمان را نفروختیم. امروز دو دهه از درگذشت همسر من گذشته است؛ در طول این مدت مدام در خانه مشغول انجام کارهای تحقیقی، نوشتن کتاب و آموزش قانون به شاگردانم هستم. من هم می‌توانستم مثل خیلی‌های دیگر مطربی کنم و درآمد خوبی هم داشته باشم، اما این راه را انتخاب نکردم. من اصلا نمی‌خواهم پیشکسوت باشم.

*چرا؟

چند سال پیش به امریکا دعوت شدم تا زندگی را آنجا ادامه بدهم اما نرفتم، چون آب و خاکم را دوست دارم. از جوانی به دنبال احیای ساز قانون ایرانی بودم و خوشبختانه بعد از سال‌ها تلاش توانستم این کار را انجام بدهم. من در طول سال‌های فعالیتم در کشورهای مختلف در همه قاره‌ها کنسرت برگزار کردم، اما در ایران ماندم.

مسئولین در طول این سال‌ها برای ما چه کردند به جز دادن یک خروار کاغذ که روی آن نوشته شده بود شما هنرمندان و پیشکسوتان سرور ما هستید. به همین خاطر است که دوست ندارم پیشکسوت صدایم کنند. این حرف‌ها به چه دردی می‌خورند؟ به ما باید حرمت قائل شوند. ما از دولت و وزارت ارشاد به جز احترام چه چیزی خواستیم. همه ما به عنوان اعضای موسسه هنرمندان پیشکسوت سال‌ها خون دل خوردیم و برای این آب و خاک جان دادیم.

همسر من به عنوان اولین نفر برای ساخت ساز قانون ایرانی آنقدر در انباری دو متری خانه کوچک‌مان گرده چوب خورد، که ریه‌اش دچار سرطان شد. ما خانه کوچکی داشتیم که بعد از ۳۰ سال با قسط و قرض و کار کردن من و او تهیه شده بود. برای مداوایش مجبور شدم آن خانه را بفروشم و یازده ماه او را به آلمان ببرم. متاسفانه او بعد از درمان یازده ماهه‌اش از بین ما رفت و دل و جانم را به درد آورد.

زمان شاه برای اینکه قبول نکردم جلوی شاه کنسرت بدهم، از اداره فرهنگ و هنر اخراج شدم و شش ماه بیکار بودم. در آن ایام بافتنی می‌بافتم و می‌فروختم. این حرف‌ها را آدم باید به چه کسی بگوید؟ بعد از شش ماه در مرکز حفظ و اشاعه برنامه‌ای داشتیم. استاد دهلوی که خداوند روح ایشان را شاد کند، آنجا بودند. گفتند بمانید تا شما را ببینم. آقای دهلوی گفتند تا امروز کسی را در ایران ندیده بودم که قانون را این طور بنوازد. من هیچ گاه هنرفروشی نکردم، چون معتقدم هنرفروشی همان خود فروشی است.

بالاخره با حمایت آقای دهلوی بعد از شش ماه دوباره مرا دعوت به کار کردند. ما در آن ایام ضربه خوردیم و حالا هم باید ضربه بخوریم. کاش مسئولین دست از سر ما بردارند.

*این روزها به چه کاری مشغولید؟

هر کاری که بتوانم برای هنر و ساز قانون انجام می‌دهم، اما تا امروز هیچ حمایتی از من نکرده‌‌اند. کتاب می‌نویسم اما باید از جیب خودم منتشرش کنم. این روزها به صورت آنلاین به شاگردانم درس می‌دهم تا بتوانم هزینه‌های انتشار کتاب‌هایم را جور کنم. کجای دنیا مولف باید پول بدهد تا کتابش چاپ شود، آن هم درباره اثر مکتوبی که متدهای قانون‌نوازی را در خود دارد و در حقیقت یک کتاب درسی است.

من در طول این همه سال یک ساز را احیا کردم و پنجاه سال است که دارم روی دایره‌المعارف ۹۰۰ صفحه‌ای قانون کار می‌کنم. امروز فکر می‌کنم هرقدر تلاش کردم دیگر بس است. شاید این جمله مرا برخی ناشکری به حساب بیاورند، اما وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، با خودم می‌گویم دیگر وقت آن رسیده که بمیرم.

*چرا؟

دیگر خسته شده‌ام. مدت‌ها قبل و بعد از اینکه خودم و همسرم همه زندگی‌مان را برای ساز قانون ایرانی گذاشتیم، از آقایان در خانه موسیقی خواستم که تلاش کنند تا این ساز را به نام ایران ثبت جهانی کنیم. سه سال از آن زمان می‌گذرد. گفتند اول باید این ساز را ثبت ملی کنیم. این اقدام آنقدر طول کشید و در نهایت هم اتفاق نیفتاد که ساز ملی ما را به نام آذربایجان ثبت کردند. متاسفانه این رویه سال‌های سال است که دارد انجام می‌شود و سازهای ملی موسیقی ما یکی‌یکی از چنگ‌مان در می‌آید و به نام کشور دیگری ثبت جهانی می‌شود. آخر سهل‌انگاری تا کی؟

*بانو سعیدی، حتما کسانی که در آینده درباره تاریخ معاصر هنر و موسیقی ایران می‌نویسند، از شما به نیکی یاد خواهند کرد. در این بخش از گفت و گو حرف و سخن پایانی شما را می‌شنویم…

ما به جز خدا هیچ فریادرسی نداریم. باور کنید خسته شده‌ام. این نیمچه عمر ما هم بالاخره طی خواهد شد، اما من از مسئولان یک سوال دارم. ما چه هیزم تری به شما فروختیم؟ در طول این همه سال حسرت نشستن دور هم در خانواده و نوشیدن یک چای کنار هم به دلم ماند، برای اینکه داشتم تلاش می‌کردم این ساز به سرانجام نیکی برسد؛ اما دیگر بس است.

همیشه از فرزندانم دور بودم و امروز هم دیگر پیر شده‌ام و کار از کار گذشته است. من هیچ وقت قبول نکردم کار فرمایشی انجام بدهم، اما امروز دارم با این وضع روزگار می‌گذرانم. البته این حرف‌ها نباید این شائبه را در ذهن کسی ایجاد کند که ما به دنبال ترحم و دلسوزی دیگران هستیم، اما مسئولین فرهنگی این مملکت هیچ وقت به وظیفه خودشان عمل نکردند؛ نه در دوره رژیم قبلی و نه در این دوره.

منتشرشده در روزنامه همدلی