پریِ وارث قمر

به بهانه زادروز بانو «پری ملکی» خواننده و مدرس آواز  ایرانی؛

موسیقی کوک_ عباس ابوالفتحی| در ایران صحبت از آواز که می‌شود یک مرد با شانه‌های محکم شش دانگ خیال آدم را تصرف می‌کند. شمایل هنر ایران در این سال ها و حتی پیش از آن در حالت کلی مذکر است و به مردان تعلق گرفته است؛ شاید شبیه سبیل حال آنکه ذات هنر ظریف است و لطیف اما اگر باریک شویم در خط هنر زود شصتمان خبردار می‌شود که نه! ظرافت هنر ظاهری نیست، بلکه باطنی است و پر آوازه شدن در این دشت پر ملال و دشوار، کاری است که استمرار و ایستادگی از ملزومات آن است.

روزگار، این پرده‌دار غیب سالهاست که اسیر باطن اعجاب آور خویش است. برگ‌های خاطراتش را که ورق بزنیم، لا به لایش پیدا می‌شوند زنانی از جنس پاره همه آدمها اما مصمم تر از ریش و سبیل داران پرمدعا. «پری ملکی» بانوی نغمه و لبخند، که با برگ برگ سپید روزهایش روی خیلی را سیاه کرده، از همان زنان نیک سرشت ایران زمین است.

سال‌هاست با صبر و متانت آرام آرام راه ناهموار هنر را ذره ذره با روحش هموار کرده تا شاید از پس بسته این در، دری گشاید رو به سرزمین آباد فردا، برای هم جنسان با استعداد سرزمینش تا مگر در روزگاری که عده ای نه تنها مقام زن که جایگاه  انسانیت را  تخفیف داده‌اند، با هنرش هویت انسان‌منشانه هنر را فارغ از جنسیت  گرامی بدارد.

روی صحنه اجرا که می‌رود مثل گلی می‌شکوفد به رنگ های اصیل ایرانی، شاد و روشن‌. با لبخندی در دست صورت سالخورده‌ و مهربانش که همان لحظه اول هدیه‌اش می‌کند به چشمان مشتاق تماشاگرانش. خشتش را از خاک تهران قالب زده‌اند؛ ۱۵ آبان ۱۳۳۰.

پدرش تاجر چای بود. خانه‌ای داشتند بزرگ و دلنشین به سبک معماری قدیم با حیاطی که آشتی می‌داد دیدار ساکنان پرشمار اقوامش را در آن. از کودکی گوشش را به نجوای آوازی که آن روزها با وقار از رادیو پخش می‌شد آشنا کرد. اولین بار جلوی همکلاسی‌های دبستانش روی صحنه رفت.

تمام ارکسترشان خلاصه می‌شد در یک شانه سر ساده. جمع بی‌تلکف کودکانه‌ای که زمزه‌های ذوق و جوشش هنری را در او برانگیخت. بعد از آن دور از چشم آشنایان در مسابقات و جشن‌های مدرسه شرکت می‌کرد، تا مسابقات ناحیه شمران که حنجره‌اش رتبه اول را نصیبش می‌کند اما پی‌اش را نمی‌گیرد. شاید خانواده‌اش مایل به تمایل او نبوده‌اند. همان زمان با «حسن ملکی» آشنا می‌شود. دبیر ادبیات‌شان بوده، مردی ادیب و روشنفکر که ۴۲ سال را عاشقانه در کنارش سپری کرد،عشقشان با شعر شعله کشید، با «شاملو»!

«حسن ملکی» علاوه بر معلم ادبیات، هم روزنامه نگار بود و هم منتقد، البته برای جامعه. برای بانو «ملکی» اما همه چیز بود و همیشه آموزگار ماند، حتی امروز هم که سه سالی می‌شود چشمانش را بر مغاک هستی بسته. به ترغیب و تعقیب او بود که دوباره «پری ملکی» به آواز برگشت. 

«محمود کریمی» اولین استادش بود و امروز خودش استاد شده و کارآموز دارد. حاصل عشقشان «توکا» و «بامداد» شد. هر دو فرهنگی هستند، شبیه والدینشان. توکا منتقد و نویسنده شد و بامداد نوازنده عود و تمبک. خودش هم سنگ تمام گذاشته. اولین زنی است که نشان درجه یک هنر نصیبش شده‌است.

او اکنون همان راهی را دنبال می‌کند که «محمد رضا لطفی» می‌خواست پی بگیرد اما ۱۳۵۷ متوقف شد. جریانی که به زنان اجازه حضور در عرصه هنر نوازندگی و خوانندگی می‌داد حالا در دستان پرتوان اوست. بانو «ملکی» ادامه «قمر» و «دلکش» است.

امروز هرچند نوازندگان زن ایران در تهران مشکلی برای اجرا روی صحنه کنسرت ندارند اما در اغلب شهرستانها حضورشان روی صحنه آسان نیست. خوانندگان زن که کاری به مراتب مشکل تر دارند. با اینکه مخاطبان کنسرتهایی که بانوان در آن می خوانند همه از جمعیت زنان اند اما ظاهرا اجرای گروه بانوان در شهرستان ها بسیار بعید است. شاید بتوانیم روزی را در ذهن تجسم کنیم که زنان سرزمین هنرپرور ایران برای اجرا مقابل دیدگان همجنسان‌شان مشکلی نداشته باشند.